
نمي دانم محبت را بر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بر چه گلي بنويسم که هرگز پرپر نشود بر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بر چه آبي بنويسم که هرگز گل آلود نشود و بر چه قلبي بنويسم که هرگز سنگ نشود
**
نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم
.gif)
به قلم : مشکي پوش
| نظرات ديگران ( ) |
بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بميرم تا بو ده ام اي دوست وفادار تو بودم بگذار که اي دوست وفادار بميرم
به قلم : مشکي پوش
| نظرات ديگران ( ) |
اسمت رابراي دلخوشي ميخوانم.دلت رابراي عاشقــي ميخواهم.صدايت رابراي آرامــش ميشنوم.دستت رابراي نوازش ميگيرم.عطرت را براي مستي ميبويم.خيالت رابراي پرواز و خودت رابراي پرستش ميخواهم
به قلم : مشکي پوش
| نظرات ديگران ( ) |
عشق يعني يک تبسم بر لب زيباي يار
عشق يعني حس نرم اطلسي
عشق يعني با خدا در بي کسي
عشق يعني همکلام بي صدا
عشق يعني بي نهايت تا خدا
به قلم : مشکي پوش
| نظرات ديگران ( ) |
فصل باروني بيشه
رنگ چشماته هميشه
حس تازه بودن من
بي نگاه تو نمي شه
اگه ديروز اگه فردا
اگه با هم اگه تنها
با توام خود خود تو
اگه حتي توي روئياآآآآآ
نه مي افتم به پاي تو
نه ميميري براي من
هميشه رد پات پيداس
کنار رد پاي من
کاش دوباره بودن من
رنگ بودن تو باشه
که در بسته ي قلبم
باز با دستاي تو واشه
باز با دستاي تو واشهءءءءء
تو مثه شباي مهتابي و باروني
وقتي که نباشي دلگيرم و ميدوني
حرفاي دلم رو با اشک تو ميگفتم
بارون که مي باره باز ياد تو مي افتم
از غم منو غم تو تب منو تب تو
همه بي خبرن
از دل منو دل تو شب منو شب تو
همه بي خبرن
فصل باروني بيشه
رنگ چشماته هميشه
حس تازه بودن من
بي نگاه تو نميشه
اگه ديروز اگه فردا
اگه با هم اگه تنها
با توام خود خود تو
اگه حتي توي روئيا
احسان خواجه اميري
به قلم : مشکي پوش
| نظرات ديگران ( ) |
سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظه هاي جدايي
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصه عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من
تو را مي سپارم به دلهاي خسته
تو را مي سپارم به ميناي مهتاب
تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شکسته
تو را مي سپارم به روياي فردا
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل مي سپارم تو را تا نميرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار اين صدا را نگيرد
خداحافظ اي برگ و بار دل من
خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم
خداحافظ اي نوبهار هميشه
احسان خواجه اميري
به قلم : مشکي پوش
| نظرات ديگران ( ) |
از اول هم من و تو ما نبوديم
من و تو مال يک دنيا نبوديم
از اول هم تومون سر درگمي بود
مي گفتيم با هميم اما نبوديم
تمومش کن بيا از هم جدا شيم
بيا اينقدر تکراري نباشيم
تمومش کن تا همينجا توي لحظه
از اين تنهايي با هم رها شيم
تمومش کن ته اين جاده بسته
تهش ماييم که قلبامون شکسته
بگو اينجا کجاي قصه ماست
نگاه کن اول راهيم و خسته
نترس از اين که حرفام دلنشين نيست
تموم سهم ما از عشق اين نيست
ما عشق اول هم بوديم اما
هميشه عشق اول بهترين نيست
تمومش کن بيا از هم جدا شيم
بيا اينقدر تکراري نباشيم
تمومش کن تا همينجا توي لحظه
از اين تنهايي با هم رها شيم
تمومش کن ته اين جاده بسته
تهش ماييم که قلبامون شکسته
بگو اينجا کجاي قصه ماست
نگاه کن اول راهيم و خسته
تمومش کن بيا از هم جدا شيم
بيا اينقدر تکراري نباشيم
تمومش کن تا همينجا توي لحظه
از اين تنهايي با هم رها شيم
احسان خواجه اميري
به قلم : مشکي پوش
| نظرات ديگران ( ) |
درباره وبلاگ
نام: | |
ايميل: | |